تبليغاتX
سکوت دل
سکوت دل



آیا خدا هست؟

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

 موضوع درس درباره خدا بود

استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

 استاد با قاطعیت گفت:با این وصف خدا وجود ندارد.

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند.

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

 همچنان کسی چیزی نگفت.

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

                               

جمعه هشتم آذر 1387 توسط داش علی |

تو از بقیه خوشبخت تری !

اگر امروز که بیدار شدی بیشتر احساس سلامت کردی تا مریضی ، تو خوشبخت تر از یک میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند.

اگر هیچ وقت خطر جنگ را تجربه نکرده ای و تنهایی زندان را حس نکرده ای ، در شمار 500 میلیون نفر آدم خوشبخت دنیا هستی .

اگر می توانی در یک جلسه مذهبی شرکت کنی بدون  اذیت و آزار، دستگیری ، شکنجه و اینکه وحشت از مرگ داشته باشی خوشبخت تر از سه میلیون نفر در جهان هستی.

اگر در جیب یا کیف خود پول داری و می توانی گاهی کمی پول خرج کنی ، جزو 8 درصد آدمهای پولدار دنیایی.

اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگی می کنند . تو واقعا بی نظیری!

اگر سرت را بالا می گیری و لبخند می زنی و احساس خوبی داری ، تو خوشبختی ، چون خیلی ها می توانند این کار را بکنند ، ولی اکثرا نمی کنند.

اگر امروز و دیروز دعا کردی ، واقعا خوشبختی ، چون اعتقاد داری که خدا صدای ما را می شنود و به ما جواب می دهد.

اگر می توانی این مطلب را بخوانی خوشبخت تر از کسانی هستی که نمی توانند این مطلب را بخوانند .

         

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط داش علی |

امتحان پایان ترم...

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم 

به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

 اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند

: و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد

خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند

 « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد

 و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم

کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به

خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و

 به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین

 مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آ

ن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت

ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط داش علی |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .:دکترشريعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر سخت مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكی سازند

گلويم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازی گوش

كه هر دم پاك خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را در گلويم آشفته تر سازد

بدين سان بشكند سكوت مرگبارم را

.:دکترشريعتی:.

جمعه هفدهم آبان 1387 توسط داش علی |

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و

آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید

ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا

شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می

روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم

تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه

نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر

روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی

است !

چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط داش علی |



با عرض سلام خدمت شما دوستان حضور شما باعث خوشحالیه من است کمی درنگ در وب این حقیر و ثبت نظرات گران بهای شما چیزی از وقت طلای شما را نمیگیرد
خوش آمدید

fazeli20062000@yahoo.com

شعرها و داستانهای عاشقانه ،تصاویر زیبا

در قمارزندگی،عاقبت ما باختیم
زندگی شاید یک خیابان دراز است
دوبیتی <عشق و عرفان>
دلم برای شکستن هنوز کوچک بود
توقف ممنوع {کاریکاتور}
دلها بیاد خدا آرام میگیرد
چند قدم نزدیکتر به خدا
دلشکسته ی تنها
سفر به انتهای شب
یاران ایران جوان
حادثه ایران و جهان
شکوفه های یخ زده
گلواژه های هستی
عشق کلنگی
دیوار سکوت
عاشقانه
بی نقاب
سکوت دل
قصه ی عشق
حادثه آنلاین
شبنم بهار
کلبه دختر عاشق
باغ ارغوان
باران عشق
ریحان
هبوط
دریایی
عشقه
کیمیاگر عشق
کوچه های خلوت دل
خدا×عشق×زمین×
لحظه های کاغذی
جهان وارون
و اما با تو بودن
انتظار بی وصل ...
صدای سکوت
شعله شکسته
راوی عشق
مکه عشق
رویای کویر
کوچه تنگی ...
نسیم
روز عشق
اهمیت نصرا...خان بودن
«دل شيفته»

تمامی پست های گذشته

ashegh13661369